پیچ راهرو دومی را که پیچیدم؛ جلو چشم هایم فقط یک حجم آبی دیدم. حجم آبی را با دست هایم محکم گرفتم تا سیاهی جلوی چشم هایم تمام شود و توی همین لحظه غُر غُر های اول صبح مامان یادم آمد، اصرار بر صبحانه خوردنم که سرم گیج نرود. حجم آبی تکان می خورد. دست هایم را انداختم سرم را بالا تر بردم. فاصله گرفتم. میشناختمش مردِ مهربان روزهای نه چندان دور را با همان لبخند همیشگی اش. میان خنده هایش :" گفت عاشقیا!" ز
برچسب: گُنگِ,خواب,دیده,
نویسنده: سارا خلیلی
تاريخ: شنبه
25 شهريور
1396 ساعت: 13:07